عادت ندارم اینجا شعر از کس دیگه بنویسم ولی اینقدر این آهنگ آخر محسن چاوشی به اسم "کابوس" رو مغزم رژه میره که منو وادار کرد کپی کنم!

فقط بعضی قسمت هاش رو تغییر دادم و به زبون خودم نوشتم


چشماي تو بسته شدن
باز پرِ‌كابوسه دلم
چشاتو وا كن مامانم
وگرنه ميپوسه دلم ...


مي خوام چشاتو وا كني
بازم منو نگاه كني
مي خوام توي چشات برام
جهنمي بپا كني...


هنوز من از دلخوشيام
چيزي نگفتم واسه تو
چجور بايد ببينم
كفن شده لباسِ تو


چشماتو وا كن تا برات
از عقده هام چيزي بگم
مي خوام برات قصه ازين
ابراي پاييزي بگم


اينهمه از تو گفت دلم
ساكت و سردي واسه چي؟


غصه ي با تو گفتنُ
بدونِ‌ تو بگم به كي؟ ....


چهل روزه که بوی گل نمیاد

صدای چهچه بلبل نمیاد

برین از باغبون گل بپرسین

چرا بلبل به سیر گل نمیاد


- هرکی هر چی ازم میپرسه فقط میتونم بگم :

خیلی زود بود

به عظمتت قسم خدا که خیلییییییییی زود بود!!!

- 40 روز گذشت ! خدایا فقط خودت میدونی که " گذشت"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/08/12ساعت 1:9  توسط aLir€za  | 

مامان خیلی زود بود

خیلی زود بود بخوای بری

خیلی زود بود بخوای تنهامون بذاری

خیلی زود بود بخوام واست پیرهن مشکی بپوشم

خیلی زود بود بخوام واست نماز بخونم

خیلی زود بود واسه آخرین بار باهات خدافظی کنم

خیلی زود بود واسه آخرین بار هم نتونم چهرت رو توبیداری ببینم

خیلی زود بود هرشب فقط خوابتو ببینم

خیلی زود بود بخوام تو صف عزادارا وایسم

خیلی زود بود بخوان بقیه دلداریم بدن

خیلی زود بود فقط یه عکس ازت داشته باشم و هزار و هزار خاطره

خیلی زود بود

به خدا خیلی زود بود

خدایا یعنی اینقدر فرشته هات کم بود که مامان منو بردی؟

خدایا گل تو آسمونت کم داشتی مامان منو بردی؟

خدایا

حالا که بردیش بهم صبر بده

صبر بده بتونم با خاطرات مامانم زندگی کنم

صبر بده بتونم به جای اشک ، راه مامانم رو ادامه بدم

صبر بده بتونم اون کارایی کنم که روح مامانم شاد بشه

صبر بده بتونم داداشم رو به یه جایی برسونم

صبر بده

صبر

عجب مسافرتی بود مامان!

چقدر بهت خوش گذشته بود !

چقدر ذوق کردی که من شیراز قبول شدم

چقدر خوشحال بودی من شیراز پیش خودت موندم، حالا تو منو تنها گذاشتی!

تو مسافرت همه کار واسم کردی ، گقتی بچم دانشگاه سراسری پیش خودم قبول شد بعدش توی تصادف پرپر شدی!

کاش به جای اینکه من 2روز توی بیمارستان بودم و تو توی سردخونه جامون برعکس بود!

خدایا

میگن تورو شکر بگم

باشه ، خدایا شکرت

نه اینکه مامانم رو گرفتی ، شکرت که میدونم جای مامانم پیش خودت هست

میدونم بهترین جاها رو واسش در نظر گرفتی

میدونم با امام علی و امام رضا و حضرت فاطمه محشورش میکنی

دیگه چیزی ندارم بگم ، حرفی ندارم

کی شعر تر انگیزد ، خاطر که حزین باشد    ***   یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد


+ بچه ها فقط واسه شادی روح مامانم صلوات بفرستید و تکبیر "الله اکبر" بگید

+ این تکبیر هم خواسته ی خود مامانم هست ، همون شب اول اومده بودن به خواب یه فرد غریبه و گفته بودن تو مراسم هام واسم تکبیر بگید ، همین!

+ التماس دعا ، دعا کنید بتونم از پس همه مشکلام بر بیام

+ نوشته شده در  جمعه 1390/07/08ساعت 13:11  توسط aLir€za  | 

امروز سوار تاکسی شدم ، اول فکر کردم بغل دستی راننده خوابه ولی وقتی دیدم نزدیک به 10 دفعه سرش محکم خورد به داشبورد فهمیدم وضعش خرابتر از این حرفاس!

راننده بهش گفت چرا با خودت این کارو کردی؟! دیدم شروع کرد به نالیدن از دنیا و روزگار و متعلقاتش ! نمیدونم چی شد که این شعر به ذهنم رسید و بهش گفتم و از ماشین پیاده شدم:

ساقیان مشروب و می دادند ، تو گفتی بلی

پای هر  بند و بساطی برده اند ، تو گفتی بلی


از خدا و روزگارت پشت کردی و فکر کردی یلی(yali)

پای تقدیرت بایست و مرد باش و گو بلی

وقتی خواستم پیاده بشم راننده بهم گفت :

تو عبرت بگیر و قبل گفتن بلی

بگو یا علی!!!!!

"یا علی"


پی نوشت : حرف زیاده ولی زبون گفتن نیست:|

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/05/18ساعت 3:1  توسط aLir€za  | 

اینجاست ، آیید ، پنجره بگشایید ، ای من و دگر من ها....

درها باز ، چشم تماشا باز ، چشم تماشاتر و خدا در هر.... آیا بود؟! آری ، بود و چه زیبا بود!

"سهراب سپهری"

پارسال
سال 88
همین موقع ها بود
شروع کرده بودم به نوشتن خاطرات کل سال که تو پست 17 هست .

انگار همین دیروز بود ، داشتم می نوشتم تا یادم نره ، یادم نره که یه موقع بودم و وجود داشتم و الان هم هستم.یادم نره که سال دیگه که بزرگ شدم چقدر فرق کردم ، کدوم عقایدم پابرجاست و کدوم ها خط بطلانی روش کشیده شده! چه کاری بیشتر انجام دادم و توی کدوم مسیر بیراهه رفتم!

ولی امسال
هرچی میخوام بنویسم نمیشه! نه اینکه نخوام ، میخوام و خواستم و نشد!
ازکجای امسال؟
از خوشی های کم رنگ شده ؟
از گرفتاری های خاک خورده؟
از کنکور عقب مونده (مفلوج و ور افتاده از کل تاریخ بشر به جز اینجا) ؟
از خاطرات در حال تبدیل به تجربه ؟
از دوستی های دورمانده ؟
از رفتارهای بوی تلخ گلاب گرفته؟
از مسافرای جلو افتاده از قافله ؟
از ننوشتن حرف دل های پوسیده و هزار حرف نگفته!؟

خیلی دلم از سال 89 پره!

بابت همه چی اش!

بابت بی وفایی هاش ، بابت فاصله انداختناش ، بابت ......(همون حرفای قدیمی . . .)

از کجای سال 89 شروع کنم و بگم؟!
از عیدی که خوشی هاش مثل پوست آفتاب پرستی بود که فورا رنگ عوض کرد؟
از خردادی که با امتحانای جالبش سپری شد ؟
از تابستونی که مسافرت لذت بخشش ، شد آغازی برای یک خدافظی!؟ 
از ماه رمضونی که بویی از شب تا صبح های 88 نمی داد!؟ بویی از دیدن بهشت رو نمی داد؟!
از آخر تابستونی که با یکی بزرگترین سوال های بی جواب زندگی ام تموم شد؟!
از مهر و مدرسه ای که با 1000تا درد وغصه همراه بود؟!
خدایا ! از چی بگم؟

اینا رو گفتم تا سال 90 حساب کار دستش بیاد! بدونه که "انّهُ " بعد هر سختی "یُسرا"
بدونه حسابی باید از خجالت سال89 در بیاد!
بدونه اگه بخواد همین روال رو طی کنه آدمای زیادی ازش خسته میشن!
بدونه که مردم شادی میخوان!
بدونه که سال 90 سال موفقیت های بزرگه!
بدونه که سال گربه باید در حق مردم گربه نشینش لطفای زیادی کنه!
بدونه که امسال یعنی پایان! یعنی پایان هر نوع گرفتاری و مشکل و عذاب! یعنی سال سرنوشت. . .

نقطه سر خط! حجت رو بر سال 90 کامل کردیم!

یه سری تصمیم دارم واسه سال 90 (این قسمت رو مفهمومی درک کنید):
میخوام لباسای جدید بپوشم...
میخوام کفشم رو خودم هدایت کنم...
میخوام بوی عطرم رو همه بفهمند...
میخوام کلاهم رو پاره کنم...
میخوام متن هام رو محکم بنویسم...
میخوام زل بزنم تو چشما و حرف دلم رو بزنم...
میخوام توی یه دل زلزله بترکونم "مارچ حمله"...
میخوام واسه گوشام دروازه بخرم...
میخوام زبونم رو روغن مالی کنم...
میخوام ............
و هزار تا تصمیم دیگه ! خلاصه اینکه نقشه ی جامع راه تصمیم گیری خودم رو به نمایش در آوردم!!

مثل پارسال نتونستم اونجوری که باید ، می نوشتم!
خیلی هارو خواسته و ناخواسته اذیت کردم ، رنجوندم و قلبشون رو شکستم ! باعث خیلی چیزها و اتفاقها شدم ! واسه همه چیز معذرت میخوام و امیدوارم حلالم کنید!
تا بعد کنکور به غیر از 1 کار نت نمیام! یعنی اینکه این وبلاگ حداقل تا 10تیر ماه آپ نمی گردد!
من و دوستای کنکوری 90 رو خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دعا کنید!

عیدتون پیش پیش مبارک و امیدوارم سال خیلییییییییییییییی خوبی داشته باشید!

http://dl.funiha.com/images/34678380285742468238.jpg

پ.ن :

الف) چهارشنبه سوری نسبتا آرومی بود! خداروشکر!

ب) عید اگه مسافرت رفتید خوش بگذره ، سوغاتی هم یادتون نره:دی

پ) جمله ی حکیمانه : 1ساعت بدون موبایل بودن آرامشی دارد بس وصف ناپذیر! همچینی خیالت از زندگی راحته:دی

ت) سر سفره 7سین وقت کردید میلیونیم ثانیه مارو هم از ذهن بگذرونید!

ث) میلیونیم ثانیه هم خیلی غنیمت پیدا کرده ها! فک کن روزی 1زلزله مثه ژاپن بیاد چقدر باید کمتر بخوابیم؟!:))

ج) به مناسبت عید آهنگ وبم رو هم عوض کردم! درسته شاد نیس ولی ازش کلی خاطره دارم!

چ) مطمئنم سال 90 سال خیلی خوبی هست! تلقین نیس، یه باوره! باور ندارید ؟ بشینید و تماشا کنید!

ح) کوتاه.ن : یک نگاه و هزاران سکوت ، یک دل و هزاران سودا ، یک کلام و آن هم بی صدا!

خ) سال نو مبارکـــــــــــــــــــــــــــــ!

یا حق
تا 90

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/12/25ساعت 15:23  توسط aLir€za  | 

خون جگر نوشت :

* حال و حوصله ی خودمو هم ندارم

* وقتی اونقدر کلافه ای که بغضت آرایه ی حسن تعلیل پیدا میکنه !

* اشتباه ، نا امیدی ، بغض ، سرفه ، عطسه ، سرما ، تب  : باهاش جمله بساز " من در 24 ساعت"

* مرده ، کشتنش ، زنده به گور شده ، شایعه س ! چه راحت مردم رو می کشند و زنده می کنن"قمیشی رو میگم"

* خدایا روز محشر اگه دلت گرفت بذار مردم جای تو قضاوت کنند! اینقدر میخندی که دلت از اونوری میگیره!

* وسط این همه حال گیری های مختلف یهویی بابات بهت sms میده که "عید قربان و روز تولدت به ماه قمری مبارک" و تو هم به کل ذوق مرگ میشی ، باز میشی ، بسته میشی ، میفتی تو حوض نقاشی:دی

* چه غروری بهت دست میده وقتی پرچمت رو اون بالا می بینی! اونم نه یکیشو ، دوتاشو با هم :)

* سکوت نه نشانه ی رضاس نه جواب ابلهانه نه نشانه ی نفهمیدن من ، نشانه ی خریت گوینده اس باور نداری قدقد!

* آی میخندی وقتی یه سایت خارجی پر میشه از احساس داخلی که این خلیج فقط فارسه نه سوسمار خور!! بیشتر از این میخندی که مجبورند زانو بزنن!

* بعضی مواقع می فهمی خیلی ها دهنشون چفت و بست درس حسابی نداره ، شاید هم لولاهاش زیادی روغن خورده

* گفتا ساکتی ؟ گویم خفمون کردن!!!! [با حرص]

* نمیدونم چرا ! یعنی میدونم ، یه جورایی آزارم میده بخوام دیگه بنویسم ، مور مورم میشه!

* یکی یه خطایی کرد و گف :"تو دیوونه شدی ! نشد که نشد ، کنکور که همه زندگیت نیس" ! " آخــــ . ـــی ، کنکور همه ی زندگیم نیس ولی علی الحساب همه دار و ندار و زندگی م شده کنکور"

* شُکوووووووووووووووفه "با لهجه بگو" !

* هنوز از این موضوع یه نفر بی اطلاعه ، خدا بیامرز بی بی ِ خواجه حافظ شیرازی هنوز مونده ، بریم بهش این راز رو بگیم؟!

* راستی شما هویتتون کجاتونه ؟!

* کلیشه بد نیس به شرطی که منطق پشتش باشه  "اینقدر کلیشه ای حرف نزن بذار باد بیاد"

* بخاری پیش کش ، آقا اجازه هست بریم از باغ همسایه هیزم کش بریم؟! "مواظب بروبچ افغانیه توراه باشید برید بیارید!"

*  یه نر و ماده میشه لطف بفرمایید من چرتم بپره ، میترسم چند ماه دیگه هم بگذره اونوقت عبدل چگی لازم شم!!!!

* یه عصای محکم ، یه کوه استوار ، یه دیوار بلند با یه روح معنوی که از اول تولد تا حالا بهش تکیه دادم و هرکسی هم زیرمو خالی کنه مطمئنم اون همیشه پیشمه! (نمیگذارم دیگه کار به خواجه حافظ بکشه ، راز هس ، پیش خودم نگهش داشتم)

* مریم مقدس هم به حرف اومد ، زکریا جون مادرت اذن این بشر رو بگیر روزه سکوتش رو بشکنه!

* هر کجا هستم باشم ، آسمان سهل است ، هستی مال من است!!!


http://oi31.tinypic.com/2whjqyu.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/30ساعت 2:48  توسط aLir€za  | 

بی صدا فریاد زدم یک سال را

پس به نامت هم صدای راز من

 

سلام سلامتی میاره دیگه ؟

پس همینه یه عمر سالم و سرحال موندیم ؟:D

پس سلام (جواب بده بلکه تو هم مثه من سرحال موندی:دی)

اگه گفتید چه خبره امروز؟

آهان ، پس بخون ببین چه خبرi؟!

پارسال یه همچین روزایی ما از مدرسه اومدیم خونه (کلاس تابستون و از این قرتی بازیا:دی) "فلش بک : یکی از دوستام شبای قبلش بهم پیشنهاد داد که یه وب بزنو از خاطراتت بنویس !" نمیدونم چی بگم ، جو گرفتمو چشمم رو بستم و گفتم باشه!

به جای این که این همه دفتر و برگه واسه نوشته هام پاره کنم و بنویسمو بعدشم آتیشش بزنم (عقیده ی زشتیه که دارم ولی خوب چه میشه کرد) یه صرفه جویی در اقتصاد خانواده کرده باشم و از دفترای آقای علیرضا شیرازی استفاده کنم (خداییش جنسش هم بد نیستا ، اگه بلاگفا رو اینترانت رایگان کنن چی میشه؟!، مثه تبیان "وبلاگ نویسان در خواب بینند پنبه دانه")

منم واسه اینکه ببینم جنسه کاغذاش چه جوریه همینجوری یه پست نوشتم و نوشتم و نوشتم تا چشمم رو زدم به هم و دیدم شد 1سال!^#(^

بهله عزیزان! سال پیش این موقع وبلاگ خنده گریه دار راه اندازی شد!

توی زندگیم خیلی کارارو نصفه و نیمه رها کردم (از نقاشی و موسیقی و کاراته و نویسندگی و کامپیوتر و فوتبال و تنیس و روبات و ............"بگم خوابت می بره") ولی فک کنم تنها کاری که تاحالا ولش نکردم همین شعره! ولی هرکاری رو هم کردم هیچوقت نشده یکی از موفق ترینای اون رشته نبوده باشم. (مدارکش هم موجوده ، نشون بدم؟)

توی این کار(وبلاگ) اولا تجربه ام خیلی کمکم کرده دوما هم خیلی تحملم در این یه مورد زیاده(شاید عشق و علاقم هست که باعث شده اینجوری بشه)

البته به همین راحتی هم که فک میکنید نبوده

بالاخره کسایی هستن که همیشه میخوان وسط کارات پارازیت بندازن و به قول خودشون از میدون به درت کنن! آره داداش ، همچین آدمایی نه تنها توی این دنیای مجازی پیدا میشه بلکه هر روز داره بیشتر هم میشه!

ولی هیچوقت خودم رو ضعیف نشون ندادم و جلوی خیلیا هم وایسادم!

تو این یه سال خیلی دوست پیدا کردم ، کسایی بودن که اومدن و یکدفعه غیبشون زد

کسایی که موندن و توی بهتر شدن پستام کمکم کردن

کسایی که به هوای کمک کردن هر دفعه ضد حال میزدن

کسایی که ناخواسته ضد حال میخوردن

کسایی(بهتره بگم کسی که) که توی واقعیت هم الان با هم دوستیم و باعث دلگرمیم شدن(شده) :-?

و خیلی آدمای دیگه ....

خیلی وقت ها به خاطر نوشته هام با بعضی ها رابطم سرد میشد ، بعضی مواقع رابطم صمیمی تر میشد ، خیلی وقتا یه سری سوء تفاهم هایی رابطه رو به هم میزد و بعد درست می شد ، خیلی وقت ها هم حرف دل و زخم زبونهام دل یه نفرو میشکست که اینجور مواقع از دلشون در میارم!

نکته نوشت : "به خدا راضی نیستم حتی یه نفر به خاطر این وبلاگ دلش از من گرفته باشه و حلالش نمیکنم بعد خوندن این پست نیاد به من بگه!!!"

خیلی وقتها بوده با خوندن یه پست مدت ها باهاش میخندیدم و خیلی وقت ها هم میشنستم و پا به پای هر خطش اشک می ریختم! بله ، همین پستهایی که شما در عرض 1دقیقه میخونیدش من ساعتها روش کار کردم، ساعتها دنبال یک کلمه میگشتم تا اونو بنویسم ، بعضی مواقع دیگه گریه هام نمیگذاشت دیگه بنویسم و بعضی مواقع دیگه دست یا ذهنم دیگه یاری نمیکرد! بعد خیلیا بدون اینکه به خودشون زحمت بدن و از روی متن یه بار دقیق بخونن با یه نظر گذاشتن الکی و بی منطق دل آدمو میشکنند!

شاید نوشته هام به درد کبریتی بخوره که اون حداقل درد دل منو بهتر میفهمه!

البته من پستهام اکثرا مخاطبم خدا یا بنده ی صالح خدا بوده و من هم بعد نوشتنشون هیچ وقت نشده حال و هوای معنوی اون پست منو کمک نکرده باشه و همیشه بعد همه ی پستهام مزدم رو هم بی منت از خدا گرفتم!

پارازیت نوشت : "پستهایی رو که خیلی دوستشون داشتم و اثراتش رو هم دیدم آخر کار بهتون میگم!"

من نمیتونم انتظارات همه رو بر آورده کنم ، واسه خیلی پستهام بعضی مواقع نشده محض رضای خدا یه نقد درست و حسابی خونده باشم ، هرکسی ناراضی باشه از روی علایق خودش میگه اینجاش بده و اینجاش خوب! خب توروخدا اگه میخواید نقد کنید دلیل منطقی بیارید ، از نقد منطقی استقبال میکنم و دست نقد کننده  رو هم میبوسم!

نمیدونم چقدر تحمل دارم ، شایدم منم مثه خیلیای دیگه یه روز برسه و کاسه صبرم لبریز بشه و برم!

تا وقتی یه نفر هست همه میرن با نظرای الکیشون طرفو ناراحت میکنن بعد که میخواد بره تازه یادشون میفته برن همه واسش گریه کنن!(تا وقتی جامعه مرده پرست باشه دیگه چه انتظاری میشه داشت؟!)

همه ی اینها خاطرات تلخ و شیرینی هست که شاید فردایی باشه که بشینیم و بهشون بخندیم و شاید باهاشون گریه کنم!

من واسه هر پستی که میگذارم هیچ کلمه ای رو نمی نویسم که بدون هدف باشه ! اگه یه جا از کلمه " و " استفاده کردم بدونید یه هدفی رو داره دنبال میکنه ، پس لطفا بدون قضاوت نظر ندید و اول دلیلشو بپرسید و اگه قانع نشدید میتونید اعتراض داشته باشید! دوست دارم موقعی که نمی دونید قضیه چیه اول ازم بپرسید که چرا یه چیزی رو نوشتم! "این رو ازتون خواهش میکنم"

همه ی پستهامو بی کم و کاست از ته دل دوست دارم و واسه هرکدوم تفسیرهای زیادی میتونم بکنم که اصلا نمیتونستید حدس بزنید منظورم از این خط چی بوده ولی این 3تا پست حال و هوای معنویش رو خیلی دوست داشتم و اثرش رو هم دیدم :

1) only cry

 MySticisM of crY anD laugH(2

waiting for(3…

 

همه واسه وبلاگشون تولد میگیرن ولی من فقط اینو میتونم بگم که :


یک سال به مرگت نزدیکتر شدی ، کاری کن مرگی نداشته باشی!

 

 *اینو امسال شب تولدم به خودم گفتم ، فکر کنید ببینید منظورم چی بوده و اگه به نتیجه نرسیدید بگید تا جوابتون رو بدم!

 

پی نوشت :

الف ) امسال 29 تا پست نوشتم که  حدود 20 تاش دارای ارزش هنری و باقی دارای ارزش نوشتاری می باشد

ب) امسال تعداد پستام احتمالا کمتر میشه (نا سلامتی کنکور داریم)

پ) بدجوری به خاطر این یه سال دلم پر بود ، ببخشید اگه جایی تندی کردم!

ت) تو فکر یه وصیت نامه ی طولانی به زبان هنری هستم ، شاید زوده ولی بعضی از قسمتهاشو نوشتم (نگو خدا نکنه که شتریه که دم خونه ی تو هم میخوابه ) وقتی هم نوشتمش واسش password میگذارم و دست یک نفرفقط میدم و اون هم حق نداره تا وقتی من مردم بخونتش:D البته اگه تا اون موقع بلاگفایی هم وجود داشته باشه=)) (واسه عزراییل هم تصمیم میگیرم:D)

ث) آقا جان توی یه دوتا سایت ، یکی دوتا از نوشته هامو دیدم ، به جان بچه ام ازتون شکایت میکنما! نکیند ، قباحت داره !

ج) آقایون ، خانوما اسپانیا رو داشتید؟ (یه پا اختاپوس شدیما)

د) قرار بود این پست 20تیر نوشته بشه ولی ببخشید با 1روز تاخیر نوشتم(الان هم از مسافرت برگشتم اینو گذاشتم، قبلا نوشته شده بود)

ه) کوتاه نوشت :

1 سال با نام او دست به خطا زدم ، سال دوم نیز با نام و یادش قلم به خطا می برم!

بسم الله الرحمن الرحیم

.

.

.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/21ساعت 23:45  توسط aLir€za  | 

سلامی به وسعت دریا ، به تاریکی شب ، به روشنایی خورشید ، به زیبایی ماه و به عمق خنده و گریه ی من و شما!!!
حالتون چطوره؟ خوب هستید؟
حالا اگه نیستید هم مساله ی خاصی نیست! این پست رو میخونید خوب میشید!
حالا چرا نه؟(به این میگن حرف گذاشتن تو دهن مردم) مشغول خونه تکونی هستید؟ بچه برو کمک مامانت، دست تنهاست(نه به کله ی عمر من الان مشغول کمک هستم!)
چی؟ چی شده پستم ایندفعه فرق داره؟
مگه فضولی؟ خو سعی کن نباشی!
شوخیدم بابا!  دیدم آخر سال هست و من هم همه ی پستام شده غم و گریه و عشق(کیلو چند؟) و از این جور رمانتیک بازیا!
تصمیم گرفته بودم همینجوری که  سال 88 پرونده ی خودشو داره می بنده من هم وبلاگم رو ببندم!
نه! یعنی این که کارای یک سال خودم رو جمع بندی کنم و ببینم چه کارا کردم و نکردم!!! "به حساب خود برسید قبل از اینکه حسابتونو حسابی برسن"
ساعت 15 و 13دقیقه و
37 ثاینه روز جمعه 30 اسفند 1387
38
39 و آغاز سال 1388
چتونه بابا؟ عید ندیده ها! چه با ذوق و شوق ثانیه ها رو میخونن!
شروع شد!
بالاخره سال 88هم اومد! سالی که ایدفعه بیشتر میخواستم حواسمو به زندگیم جمع کنم! ناسلامتی 16سال از این عمر گهر بار داشت میگذشت و من دست روی دست گذاشته بودم که چرخ روزگار واسم تصمیم بگیره! اگه میخواست تصمیم بگیره که تا حالا گرفته بود! بنده ی خدا روزگار هممون رو گذاشته سر کار! تو خوش خیالی! والا...
عجب عیدی بود(یادم نیس امروز چی خوردم یادم باشه عید چجوری بود)
چشماتو ببند! حالا باز کن! به همین سرعتی که فکر میکنی 2ماه گذشت وشد خرداد: ماه امتحانات(اونم چه امتحانایی"آرایه ایهام")
{فلش بک به کلاس ادبیات فارسی } ایهام ها: 1) امتحانات ترم دوم و 2)مجاز از انتخابات
امتحانای ترم رو با تب و تاب انتخابات و مناظره ها و برنامه ها ی تبلیغاتی و بیرون رفتن و .... به خوبی و خوشی تموم کردیم! البته یکی از نتایج سوء این اتفاقات این بود که فاینال زبان رو افتادم و تصمیم گرفتم که دیگه کانون رو بیخیال بشم! البته ترم تابستون هم رفتم که با 8جلسه غیبت absent fail شدیم رفت و به کل کانون زبان رو تا بعد از کنکور بوسیدیم و گذاشتیم کنار!
بین 23 تا 26 خرداد بود که نتایج امتحانات(ایهام رو یادت نره) اومد و حالا بماند که شب امتحان واسه نتیجه ی امتحان پای تلویزیون چه کارا که نکردیم و چه اعصاب خوردی هارو تحمل نکردیم و با چشمهای پف کرده رفتیم سر امتحان آمار(آخریش بود اگه اشتباه نکرده باشم!) "مصطفی اگه اشتب گفتم بگو درستش کنم!"
پیام بازرگانی:{مصطفی از بچه های گشت ارشاد وبلاگ من هست که کافیه یه کلمه من پس و پیش بنویسم ، دمار از روزگارم در میاره"چپ نگام نکن، مگه دروغ میگم" از حق نگذریم انتقاداش سازنده هس! من که خیلی دوسش دارم ، هم خودشو هم انتقاداشو ، تو این چند روز عید که نمی بینمش چه بکشم من}
بعدش هم که درگیری و بزن بزن و بگیر بگیر و خلاصه از یه طرف میخندیدی از یه طرف اشک میریختی(جزئیات رو بگم فردا علامت آبی و قرمز فیلترینگ رو به جای وبم می بینید)
بهار هم گذشت! راستی من نمیدونم آخه روز تولد بود من دارم؟ 11خرداد، دقیق وسط امتحانا(ایهامی وجود نداره، زور نزن) ، کادو تولدم رو معلم عربی بهم داد 18(فک کنم کمترین نمرم تو سال دوم بود)! روز 11ام امتحان عربی داشتم! نیس خیلی من و عربی با هم رابطه ی خوبی داریم، شب امتحان یکی من میزنم تو سر کتاب عربی یکی عربی میزنه تو سر من!
و تابستان ..........
از تابستون فقط گرمیش رو حس کردم! وگرنه بقیش یا درس بود یا امتحان یا کلاس!
کلاس های مدرسه یک طرف، المپیاد پایا (المپیاد گروهی) یک طرف ، ترکش های بعد از امتحان(همون مجازه) هم یه طرف!
هفته ای 2بار باید چهره دلنشین معلمارو بازدید می کردیم ، حالا کاش چیزی می فهمیدیم! از زیر امتحانای آخرش به خاطر المپیاد در رفتم!
حالا وسط همه ی این درگیریا یکدفعه نمیدونم پای شکسته ی من حکایتش چی بود! آخه اگه صبح تا شب فوتبال بازی می کردم و اینجوری می شد دلم نمی سوخت! جالب اینجا بود بعد از 2هفته رفتم بازی، از شانس کجمون توپ لگدم زد و پام شکس!
شانس آوردم 1هفته قبل از رفتنم به تهران پامو از گچ درآوردم! جاتون خالی واسه المپیاد رفته بودیم وسط حزب الله!!! درخت و سبزه های اونجا آبی بود! کسی جرات داشت نعوذ بالله اسم مو....ی رو بیاره! باطوم به دست سر جلسه ی امتحانا میگشتن!(جدی نگیرید، شایعه ای بیش نیس)
مثل اکثر سالها مرداد یا شهریور رفتیم مسافرت ! مسافرت به شمال و شمال شرق! خیلی خوش گذشت، جای خالی نداشتیم وگرنه میگفتم جاتون خالی به جاش جاتون آبی (بچه سبز چیه؟استغفرالله)
از تابستون چیزایی که یادم مونده:
مدرسه و فلکه ی معلم
اینترنت و چت
اینترنت و بازی
اینترنت و وب های سیاه 30
اینترنت و شب بیداری ها
اینترنت و وبلاگم
اینترنت و سحر زیبای رمضان!
یادش بخیر، شب تا سحربیدار می موندیم ، تو اینترنت ول میگشیتم ، چت میکردیم ، حرف می زدیم و می گفتیم و می خندیدم تا صدای اذون رو از بیرون می شنیدیم! چه لحظاتی بود، هیچ وقت یادم نمیره ، اگه بگم بهشت رو جلوی چشمام می دیدم اغراق نکردم !
هوس اون موقع هارو کردم! حداقل اگه اون روزا چیزیم بود شب تا صبح با درد و دل آروم می شدم ولی الان باید 1هفته طاقت بیارم تا بشه 5شنبه یا جمعه که اونم آیا بشه ، آیا نشه!
عالمی داشتیم ........ تا اینکه گفتن بند و بساطت رو جمع کن که باید بری مدرسه! دیگه هر چی خوردی (کاش میخوردم یه کم چاق میدشم) و خوابیدی (منظورم صبح تا عصره ، آخه شب تا صبحا که بیدار بودم) و ول گشتی دیگه بسته! پاشو که باید بری مدرسه!
ما هم بند و بساط رو جمع کردیم و راهی وادی عشق شدیم تا راه مثلا مستقیم  تحصیل رو ادامه بدیم
عجب سالی بود امسال(تحصیلی)
مدیران مدرسه ی ما امسال رو سال تغییر و تعویض نامگذاری کردند که فکر نکنم اگه کل سیاستمدارای  دنیا هم جمع می شدن میتونستن دو اصل تغییر و تعویض رو توی مملکتشون به این گستردگی به مرحله ی اجرا بگذارن!
علاوه بر این اولین خوان مدرسه رو با احضارولی  ، گرفتن نمرات درخشان ، قهرو آشتی ها(یه جور بلای آسمانی بود که نمی دونم کدوم از خدا بی خبری آتیش به پا کرده بود) ، تعویض ها(رعایت یکی از اصول و اهداف مدرسه در امسال) و ....... پشت سر گذاشته شد! فقط میتونم بگم پیمانه ی تحملم خیلی زیاده وگرنه سر از کدوم تیمارستان در میاوردم نمیدونم!!!
امسال که تصمیم گرفته بودم معدلم بالای 80/19 بشه هرچی زور زدم تا 70/19 دیگه بیشتر بالا نیومد (البته ترسیدم دیگه جونم کم کم بالا بیاد)!
بعد امتحانای نوبت دوم خوان اول (احضار ولی و گرفتن نمرات درخشان و قهر آشتی و...) البته در سطح و قدرت کمتری رو به نمایش گذاشتم تا طعم شیرین حوادث خوب 2ماه اخیر از مغزم بپره!
از بعد امتحانا به بعد هم یک جوّ بدون تغییر ، بدون تنوع و ساده و یکرنگ و خسته کننده ای توی مدرسه و زندگی حاکم شده که تحملش غیر قابل تحمله!
دلمون خوش بود آخر اسفند با بچه ها میریم مشهد که بر اثرعواقب دواصل تغییر و تعویض کنسل شد!
نمی دونم شاید امام رضا دلش از دستمون پر بوده! امام رضا میدونی که بخوای نخوای عاشقتم!
امیدوارم هرچه زودتر یه نشاط و شادابی به زندگی و مدرسه برگرده!
این کلیات سالی بود که گذشت! جزییاتش خصوصی بود!
امیدوارم سالی که میاد سالی باشه که همه توی زندگیشون خوشی ببینن ، همه به آرزوهاشون برسن و با خوبی و خوشی در کنار خونوادشون باشن!
"گریتون از روی شادی ، خنده هاتون بی غم و غصه! "
عیدتون هم پیشاپیش مبارک
یا حق!

http://www.imagefruity.com/images/28503569750109879146.jpg


آخر نوشت :
I: سفرهای خوبی داشته باشید
II: امسال عید که تو خونه باید بشینم کشک بسابم! به همدستی توانا و ماهر نیازمندیم(حقوقش هم خوبه)
III: نمیدونم این زنها حوصلشون رو از کجا آوردن؟ من واسه خرید 1شب رفتم بیرون! آخر کار دیگه نزدیک بود وسط او شلوغی داد بزنم! اصلا از شلوغی کوچه و خیابون خوشم نمیاد!
IV: عکس بالا کار خودم هست! حق کپی رایت داره ولی اگه خواستی برش داری sign پایینش رو حذف نکن!
V: سر سفره هفت سین به اندازه صدم ثانیه هم به یاد من باشید! شاید دل پاک شما واسم کارساز بود.
VI: دوستتون دارم(کم و زیاد داره ولی فرق نداره)

فعلا
تا سال 1389
علیرضا

http://www.imagefruity.com/images/59169658100382950586.gif

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/12/25ساعت 0:28  توسط aLir€za  | 

اینجا دنیای مجازی اینترنت است. نوشته ما را از وبلاگ گریه خنده دار می خوانید.

با درود و صلوات بر محمد و آل محد و عرض سلام به خوانندگان عزیز اخبار و حوادث امروز را به سمع و بصر شما خوانندگان محترم و محترمه می رسانیم.

حوادث وارده بر نویسنده وبلاگ را به گفته خود ایشان مطالعه فرمایید:
امروز واسه کلاسای تابستون رفتم مدرسه . سه طبقه را با پای گچ گرفتم رفتم بالا.
زنگ بعد گفتن کلاس تو سالن برگزار میشه. یک طبقه اومدم پایین.
زنگ بعد میگن ورزش دارین. منم که وضع خودمو دیدم رفتم تو سالن gamenet . پس یه طقه رفتم بالا.
وقتی رسیدم دیدم 20 تا کامپیوترIT اشغال شده بود. پاشدم رفتم تو سالن ورزش تا از رو سکو بچه ها رو نگاه کنم ،پس 4 طبق اومدم پایین(سالن ورزش تو زیرزمین هست)
زنگ بعد حسابان داشتیم که باید چهار طبقه می رفتم بالا.
زنگ چهارم هم که تموم شد و باید می رفتم خونه پس سه طبقه اومدم پایین.
کلا به اندازه 16 طبقه رفتم بالا یا بالعکس به انازه 16 طبقه اومدم پایین.
وقتی برگشتم خونه مثل جنازه افتادم رو تخت و 4 ساعت خوابیدم.

خوب همینک به تصاویری که به دست من رسیده است توجه فرمایید

(مقایسه کنید! 2ماه قبل و بعد زندان ! خودتون قضاوت کنید !!!)

http://i29.tinypic.com/25inm6g.jpg


به ادامه گزارش توجه فرمایید:
هوای آلوده شهر شیراز به گونه ای بود که امروز چهره ی کسی در فضاهای آزاد مشخص نبود.
همه افراد دارای ماسکهای آبی و سفید بودند که صحنه جالب و خنده داری را در فضای شهر به وجود آورده بود. جالب تر اینکه بالا عینک بود،پایین ماسک. دیگه صورتی واسه دیدن نبود
با وجود این آلودگی ، ترافیک شهر سرسام آور بود به گونه ای که یک مسیر 5دقیقه ای را در 1 ساعت هم نمی شد رفت.

یک خبر فوری:
خوانندگان عزیز توجه فرمایید ،
خوانندگان عزیز توجه فرمایید ،
پای گچ گرفته نویسنده این وبلاگ امروز آزاد شد.
از تمامی عزیزانی که تو این چند روز احوال منو می پرسیدنو منو تنها نگذاشتند خیلی تشکر می کنم.
خیلی دوستتون دارم.مرسی

اخبار ورزشی :
نداریم

از توجه همگی شما خوانندگان عزیز متشکریم . شمارا به خداوند منان می سپاریم.

درد نوشت: حالا که پامو از گچ در آوردم . پام مثل چوب خشک شده و کمی تا قسمتی ابری درد میکنه

مهم نوشت: می خوام بشینم واسه الپیاد فیزیک بخونم واسه همین به مدت 2 هفته کمتر به نت سر میزنم

تراوین نوشت: اگه کسی میتونه اکانت تراوین منو تو این دوهفته کنترل کنه به من خبر بده.

فعلا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/11ساعت 1:9  توسط aLir€za  |